خرید بک لینک

نشان لیاقت عشق

صفحه اول آرشيو مطالب پست الكترونيك قالب وبلاگ گالری عکس RSS 2.0

هر روز باید به فکر روزی نو بود
"به نام خالقی که دوستش دارم"
چت باکس سایت
Coming soon ...
پيوند ها
قاصدک
صدای دریا
سرنوشت دل
وق وق هاي سگ ولگرد
قالب وبلاگ
لینک های مفید
فال روزانه بر چه اساسی کار می کند
تصفیه آسا
(متفاوت ترید کنید) usr شاخص

رتبه در گوگل

پیج رنک گوگل

پیج رنک

نشان لیاقت عشق
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
 همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند

برچسب: نویسنده: پرهام محمودی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:35

صفحه بندی